رضا قليخان هدايت

1832

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نسيم باغ شد بيزان به بستان عنبر اشهب * بخار بحر شد ريزان به صحرا لؤلؤ لالا به پيروزى و بهروزى نشين مى خور به كام دل * به لحن چنگ و طنبور و رباب و بربط و عنقا ز دست دلبر گل‌رخ دلارايى پرىچهره * عيارى ياسمين عارض نگارى مشترىسيما تو بادى شادمان دايم مبادا هرگزت خالى * نه گوش از نغمهء رود و نه دست از ساغر صهبا و له ايضا مرا ازين تن رنجور و ديدهء بىخواب * جهان چو پرّ غرابست و دل چو پرّ ذباب ز بهر تيرگى شب مرا رفيق چراغ * ز بهر روشنى دل مرا نديم كتاب رخم چو روى سطرلاب زرد و پوست برو * ز زخم ناخن چون عنكبوت اسطرلاب دو ديده همچون ثقبه گشاده‌ام شب و روز * وليك بىخبر از آفتاب و از مهتاب چو چوب عنّابم چين گرفته روى همه * گرفت اشكم در ديده گونهء عنّاب ز مهر و كين تو چرخ فلك دو گوهر ساخت * كه هر دو مايهء عمران شدند و اصل خراب بجست ذرّه ازين و چكيد قطره از آن * شد اين فروزان آتش شد آن گواران آب كميتت اندر تك‌گنبديست اندر دور * حسامت اندر زخم آتشىست اندر تاب چو مركبان را برهم زند طريد نبرد * چو سركشان را درهم كند طعان و ضراب زمين و كوه بپوشد ز خون تازه لباس * سپهر و مهر ببندد ز گرد تيره نقاب دل مبارز گيرد ز تير و نيزه غذا * سر مخالف يابد ز تيغ و گرز شراب به ميغ ظلمت رزمت ز قبضه و ز زره * جهد ز خنجر برق ورود ز تير شهاب ز زخم خنجر و از گرد موكب تو شود * زمين چو چشم هماى و هوا چو پرّ غراب